تبليغاتX
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
♥ღஜ جادوي مهتاب ♥ღஜ
*~*~تنها عشق~*~*



| *| نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 17:36 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~جادوي مهتاب~*~*


گويند موقعي كه مجنون از عشق ليلي به كوه و بيابان پناه برد و در بيابان
در جستجوي ليلي بود،در شبهاي مهتابي موقعي كه به ماه نگاه مي كرد
چهره ليلي را در ماه مي ديد  وساعتها خيره ميشد و با روياي ليلي دگرگون
ميشد اين حالت را جادوي مهتاب نامند

mug6px976bmg6zf9yjm8.jpg




| *| نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 11:59 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~ناكجا!~*~*

قصه امشب حدیث غالب است قصه عشق است بشنو! جالب است

در همـان روزی کـه یـک بـود ، یـک نبـود جـز دل دیـوانه من کـس نبـود

یـک نـفـر آمــد نــدانــم از کجـــا تـــا بـــرد دل را بــه ســوی نــاکـجـا!

بـوی عشـق آمـد شـدم سرمست او رفتـم و دست دلـم در دسـت او

تا پس از چندی رسیـدم ناکجـا گفتـم ای دل ، من کـجا؟ اینـجا کـجا ؟!

دل خمــوش و عقــل را چــاره نبــود تـا کنــون فـکرم چنیـن پــاره نـبود

روز و شب صبر از خدا می خواستم عقل را از دل جـدا می خـواسـتم

لحظـه هـا می رفـت و مـن در ناکـجا آخر این غم تا به کی و تا کجا ؟!

ابـر دل جـز اشـک بـارانـی نـداشت جـان من! این قصه پاياني نداشت




| *| نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 12:35 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~برگ پاييزي ~*~*


برگ پاییزی

 

شبـيه بــرگ پايـيزي پـس از تـو قـسمـت بـادم

خـداحافـظ ولـي هـرگـز نخـواهـي رفـت از يادم

خداحـافـظ وايـن يعنـي در انــدوه تــو ميـمـيـرم

در اين تنـهايي مطـلق،كه مي بنـدد به زنجيرم

چگـونه بـگـذرم از عـشق از دلبـسـتگي هـايم

چگـونـه مي روي با اينـكه ميداني چه تنهايم 




| *| نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 9:53 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~باور~*~*


salesi.jpg




دانلود


| *| نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 17:19 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~نبش قلب~*~*



هـــــــي بـــــــــا تـــــــوام

چــرا مـــدام بــــي اجـــازه

به ذهنم سرك مي كشي

هيــچ دلــم نمـي خـواهـد

بعـــد از ايــن همــه وقــت

دوبــاره نبــش قلـــب كنـم

تـو را در گـورسـتـان قلبــم

بــــه خــــاك ســـپــرده ام

مـــدت هـــا پـيــش

پــــــس بــــــــرو...



| *| نوشته شده در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 12:56 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~نامه نينا ~*~*

 

ميدونستم ميرسه روزي كه منو يادت نمي يادميون اين همه آدما

نمي دونستم درست همون فـرداش

اما مي دونستم مثل رهگذري،بالاخره ميري مثل مشتري بي نياز

بــه قـول خــودت رهگـذري غــريــب 

سرك مي كشي به همه جا الا مـن

مثـل كتـابـي شـدم تنــد ورق خورده

رفتـم از يـاد تـو با اينـكه فقـط دو هفته گذشته از آخرين صحبت ما

مــن رفـتـم از يـادت ولـي چـشـمم هـنــوز بــه نـوشــته تـوسـت

كـه شايـد هـمين امروز -همين فردا

فانـوس بـه دسـت تـو كوچـه موندم

همـــون كـــــوچـــــه بــــن بــست

هنــوز هـــم بــا نــور اميــدم فـانـوس رو روشـن نـگـه داشـتـم

حـس حضـور خـدا تـو لحـظـه هـام

بــا حــس بــهاري كـه در راهـست

ميـــــان ايـــن هـــمه دوســــتــان

تنــــــــــهــايـــــــم

بـــي حضــور تــــو

با يه حس دلتنگـي


نينا



| *| نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 18:27 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~آنقدر غرق در آهنگ صدايت بودم~*~*


آنقدر غرق در آهنگ صدايت بودم كه نديدم تنهام

و صداي بادست كه به من مي گويد

او دلش با دگريست،تو كجاي كاري!



| *| نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388 و ساعت 8:5 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~گويند كه دوزخي بود عاشق و مست~*~*


http://files.myopera.com/orchid.blogfa/orchid/love2/sharab_eshgh.jpg



| *| نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388 و ساعت 10:18 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~تو را ميخواهم ~*~*



بيـا چشـمانـت را بنويسم به واژه هايی تـازه و لبـانت را

بخوانـم به سروده ای ديگر، بيا گـونـه هـايت را ببـويم به

بوسه ای گرم تر! بيا نگاهـت را بسرايم به شعری نـو و

بيا تا از تو خدايـي بسازم که هر روزبه پايت نماز بگذارم

            . ای خــــدای شـــعــرهـــای مــــن!


       بر گرفته از بلاگ دوست خوبم در امتداد شعر 



| *| نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 16:37 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~شرح نامه ~*~*




سلام حال شما ، خوبين

امروز داشتم به دفتر خاطراتم نگاه ميكردم چشمم افتاد به يه نامه،كه

خيلي وقته لاي دفتـرخاطراتم مونده با اينـكه خيـلي وقت از جريان نامه

ميگـذره اما هر وقـت يـادم مـياد يـه حالت بدي بهـم دست مي ده،هر چنـد مـن مقـصر نبـودم چـون طـولـانـيه ميـزارم تو ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 16:21 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~خسته ام!~*~*



tifooses.coo.ir

عزیزم

 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟

حرفای من اینجاست توی سینم

جایی که هر لحظه دنبالت میگرده

منتظره تا برگردی

خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده

دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه

هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد

میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده

نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه

احساس میکنم تو این دوریا پیرشدم

خسته ام

خیلی خسته

حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه

چون میدونم میخوایی زود بری

نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر

از کنار تو بودن کمه

تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد

تو آغوشت گریه کنم

اما تو نمیذاری گریه کنم

اما وقتی میری گریه هام شروع میشه

میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دور از تو

سپری کنم

نازنینم چرا اینقد ازم دوری قلب من خسته اس....

خیلی خسته.....

کاش کمی مورد اعتماد بودم!!!!



| *| نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 19:34 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~دلم برات تنگ شده ~*~*



دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به

فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم

مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد

احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو

بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا

چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من

نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه

تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب

منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه

حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو

تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه

طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه

نفس عمیق میكشم...دستامو كه بو میكنم مست میشم..مست ا

زعطرت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز

میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف

میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنهانیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل

بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از

اشكهای گرم عاشقونه ...



| *| نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 16:47 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~دفتر خاطرات~*~*


 

به فاصله چشم بر هم زدنی این فصل از زندگی نیز بگذرد. فصـلـنــامـه هـا

و زنـدگیـنـامـه هـا

یکــی پـس از دیــگـری کـهــنـه مـی شــــونـد و مــن هنـــوز هـستــم.

بوی کهـنگی حس نمی کنم وقتی که ورق می زنم دفــتر پوسـیده

خاطـراتم را.

خاطـرات به تـازگـی لحـظه وقـوع برایم جذاب و زیباست، نمی شود گفت

گذشته.شاید بتوان آنـها را ثـبـت شــده انگـاشـت بــرای روزگــاری کـه

یادت می رود که آنـها هنوز هستند. هنوز در جریانند.

از لابه لای صفحات دفتر خاطراتم صدای تپش قلبهائی بس بـزرگ به گـوش

می رسـد.

قلـبهـائی که آنـقـدروسعت دارند که حتی وقتی صاحبانشان دیار خاک

را ترک گفتـند، همـچنان مسـتدام لـابـه لـای صفـحـات دفـتر

خاطراتــــم می تـپـنـد.دفتر خاطـراتم را می بندم و به کناری می گذارم.

حال این منم بدون خاطــرات مکــتوب. با ذهـنی درگیر در

بعد زمان. به سختی می توانم تشخیص دهم که

در چه زمانی سیر می کنم. حس می کنم خود تبدیل شدم به دفتری از

خاطرات.

ورق مــی خــــــــــــورم ســـیاه می شـــــــــــوم

خـــاک مــی خـــــــــــورم مــــی پـــــــــــوســــم

ولـــی نمـــــی میرم زنده می مانم تا بگویم برایت.

تا بتوانم برای این جریان حیات ۸ میلیمتری منشا زندگی باشم.

من هستم

تو نیز بمان ...



| *| نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 و ساعت 10:24 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~سال نو مبارك~*~*


 


دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه،

چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از

خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی

مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو

نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر

شما و خانواده تان خجسته باد.

راستي يكم فروردين براي من دو تا عيد بحساب مياد آخه تولدمه



| *| نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت 16:3 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~فكر خموش~*~*

 

 

 

خوش بحالت كه تونستي بگذري

راحت از كنار اون خاطره ها

رفتي و عين خيالتم نبود

رفتي من بي تو شكستم به خدا

حيف كه پاره شد دلم اما هنوز

توي قلب تو نيفتاده يه خواب

شايد از اينه كه عاشق نبودي

هي دروغ گفتي به من اين همه سال

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 17:52 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~طلوع~*~*





| *| نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 16:19 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~بوي خاك...~*~*




آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم

 چرا صدایم کردی؟چرا؟

من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...

تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم

من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...

بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم

 برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد

گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...

وحالا سالهاست مرده ام



| *| نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 16:46 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~معلّم موسیقی ~*~*


 

d13mcwvgkyk6anattb68.jpg


 

دوستان عزیزم این بهترین مطلبی هستش که تو این مدت خوندم.شاید شما دوستان عزیز هم این مطلب رو خونده باشید. درسته طولانیه ولی خواهشاْ تا آخرش رو بخونید.

ادامه مطلب



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387 و ساعت 16:30 توسط ღღ صفا ღღ |
*~*~ضربه كاري~*~*


 

مطمـئن باش و برو ضربـه ات کـاری بود دل من ســخت شکسـت

و چه زشـت، به من و سـادگی ام خنـدیدی به من و عشقی پاک،

کـه پـر از یـاد تـو بـود و بـه یک قلـب يتــيـم، که خـيـالم می گــفت:

تـا ابـد مـال تـو بود تـو بــرو !! برو تا راحـت تر، تکـه هـای دل خــود

را آرام ســر هــم بنــد زنـــــم ........




| *| نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 و ساعت 17:20 توسط ღღ صفا ღღ |