میخزم... میخیزم...خزان می شوم
و گـویم بـرایتـ از شهــرت گـرگـ هـا :
و تـو بنگــر کــه نــور چقـدر در زندگــانیم بـی معنــاستـ
کــه هــر شبــم را بــه رنگـ مـزار شهــدا میکنـم ..!
میدانــم کــه تــو از مــرگـ بیــم داری و مــرگم آرزویتـ نیســت
تــو بگــو آخـر مــن چیکــار کنــم ؟؟
وقتــی کــه مــادرم فقط بــه فکــر خــوراکـ مــن استـ
و پــدرم مشغــول سگــ دو زدن بــرای چنــد تکــه کــاغذ کــه نــان میشــود
و آن نــآن چــون تــنوری در گلــوی سـوزانم بغــض پــز میشــود
و دود میپیچــد در ۴ تکــه استخــوان بـی روکشــم
و در نهــایــت سیگــآر میشــود و دود در آسمــان بی ستــاره ام ...
ببیــن مـن فــاز شــادی را گزرانــده ام بــا، بابـا کرم وکرم بی مفهوم بابا
شعلــه ی خجــالت زده ی آتش
از رقص مــادر فــاحشـه ات لـب دریــای شمــال ...
مـن همـان نخ سیگــاری ام کــه مــاهیگــیری بـدبخـت
هر فــروردیــن بـر روی قـایق فــرسـوده و بـی موتـورش
لب دریــا دود میکندو خــاکستـرش هنــوز لای مــوج هــا ســرگردان است
مـن اشک چشمـان پرستــویی هستــم کــه هیـچ نــای مهــاجرتــش نیست
مـن معصـومیـت را در چشمــان کـودکـی فقیـر
ســر چــراغ قــرمـز دیـدم...
کـه دستــآن پینــه بستــه اش بــرای پــدر بیشــرف حکــم بیلاخ داشت
و حــاضـر بــه نقش بـر آسفــالت کـردنش بـود ..
و مـن درد هــا کشیــدمـو تــو هــر روز مــو هــایت طلایــی تــر شــد ..
و مــن هـر شــب لگـد خــوردم
از نعشگــی مـورفیـن،و دوریـت و تــو بـا عشقــت گیلاس در لـاله زار زدی ..
پــرده را کنــار میزنــم از پنجــره ،
کمـی هـوا میخــورم ،
کلمــات زشـت را آرام آرام زیـر لب زمـزمـه میکنــم
و بـه آسمـان میسپـارم
کـه مبــادا بــر بخــورد بـر اربــاب بـی مــروت دنیــا
کـه ســازنـده درد مـن است و روزی رسـان گــرگـ هــا ..!
بیخیــال هـوای تــازه میشـوم
و می نشینــم پشـت لپ تــاپ بدبخـتم
کـه از خــودش تــا کیبــوردش همیشـه سیــاه پـوش دستـان مـن بـوده
و هیچ ریتـم شیـش و هشتــی را هضــم نکــرده تــا بــه حال ...
دستـ کوچـکـ و استـخوانیم را بـر روی مـوس غــول پیکــرم میگـذارم
و قـدم میگـذارم در اسطبـلی بـه نـام بلاگفــا
و در پـی درد نـویسـی چـون خـودم از ایـن طویلـه بـه آن طویلـه میروم
و هیـچ نمـی یـابم جــز بلاگـ دختــر بچـه ای که بـر بــاد داده هـم خـودش
و هـم بکـ.ـآرت مشهــورش را ...
و مـن بیـزارم از ایـن کـام هـای پــر دردم از سیگــار
کـه بــر لب هــر خــارجی مـو طلایــی و بــی نــامــ.وس میبیــنم
خــاکــ هــای عـالم بــر ســر مــن اســت
کـه خــورد نمیکنــم ایــن لپ تاپ عــزادارم را کـه آزرده اسـت
از پــدیدار شـدن مـتـن هــای هـر بـی سـرو پــآ
بـر صفحـه کثیفش کـه چـون خــاطره ایست ّ
بــرروی دیــوار مسـتـراح شلــوغ تــریـن رستــوران شــهــر ..!
و مــن بیــزارم از یــادگــاری ...
و مــن بیــزارم از تــو و مــن بیــزارم از رشـد در ایــن ازدحــام جمعیــت
مینویســم تــا جـان دهــم پشــت این لپ تاپ خجــالــت زده ...

عصر ،عصر دلالي واژه ها ست..احتياجي به اطلاعات و تحصيلات دانشگاهي نيست...يه مشت واژه پر رنگ و لعاب كارتو راه ميندازه...جماعت هورا كش زيادن...