داستان واقعی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت 19:9 توسط ღღ صفا ღღ
|
آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟چرا؟
من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...
تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم
من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...
بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم
برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد
گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...
وحالا سالهاست مرده ام
در سرزمینِ من
آغوشها
برای بدرقه گشوده میشوند...
من فرقی نکرده ام
خوب نگاه کن
غربت را در نگاهم ببین
که هنوز در کودکی جا مانده ام
قابم گرفتند
در خاطرهایی که پژمرده شد
در باغی که باغبان نداشت!
من فرقی نکرده ام
دریای من ساحل ندارد
تو چکار کردی؟
امواج را چگونه دور ساختی؟
نترس!
من هنوز خودم هستم
و تو را گم کرده ام
و هیچ وقت...
به فکر پیدا شدنت نیستم....
عصر ،عصر دلالي واژه ها ست..احتياجي به اطلاعات و تحصيلات دانشگاهي نيست...يه مشت واژه پر رنگ و لعاب كارتو راه ميندازه...جماعت هورا كش زيادن...

