داستان واقعی

 ادامه مطلب

من و گذشته من

 

آه... بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم

 

 چرا صدایم کردی؟چرا؟

 

من آنقدر واژه فرسوده ام ...بی رویا...بی خیال...

 

تا او شود آرزویم...رویایم و خیالم

 

من آنقدر بی بهانه نوشتم ...بی بهانه خواندم...

 

بی بهانه زندگی کردم...من آنقدر فریاد زدم

 

 برای... ماندنش ...ولی او رفت ودیگر هیچوقت نخواهد امد

 

گفتم می روم و در مرام ما رفتن مردن بود...

 

وحالا سالهاست مرده ام

 

سرزمین من

در سرزمینِ من

آغوش‌ها

برای بدرقه  گشوده  می‌شوند...

من فرقی نکرده ام

 

من فرقی نکرده ام

 

خوب نگاه کن

 

غربت را در نگاهم ببین

 

که هنوز در کودکی جا مانده ام

 

قابم گرفتند

 

در خاطرهایی که پژمرده شد

 

در باغی که باغبان نداشت!

 

من فرقی نکرده ام

 

دریای من ساحل ندارد

 

تو چکار کردی؟

 

امواج را چگونه دور ساختی؟

 

نترس!

 

من هنوز خودم هستم

 

و تو را گم کرده ام

 

و هیچ وقت...

 

به فکر پیدا شدنت نیستم....